نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: مارس 27, 2008
بر عکس این که همه فکر میکنند من شاگرد درس خونی بودم و نمرات عالی و شاگرد خرخون بودم علی الخصوص شاگردام چنین فکری میکنند من درسم فوق العاده افتضاح بوده و همیشه خدا از درس بیزار بودم ! آخرین باری نمره بالای 15 گرفتم – نمره 20 نه ! – فکر کنم 10 سال [...]
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: فوریه 4, 2008
عنوان صحيح: آبله مرغان چند روزه توي چشام انگار يك چيزيه !من وقتي يكي از همكارام نقطه نقطه بود باهاش دست دادميعني ميميرم ؟ ( نه من جوونمآروز دارم
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: فوریه 2, 2008
صبح ساعت 6:30 از خواب پا میشه , میشه پای کامپیوتر تا 7:30 , میره سرکار از 7:45 میشنه پای کامپیوتر تا 2:30 , میره خونه از 2:45 میشینه پای کامپیوتر , همون جا ناهار می خوره , ظهر ها نیم خوابه , از خونه بیرون نمیره عصرها , همش پای کامپیوتره تا ساعت 2-3 [...]
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: ژانویه 29, 2008
ترجيح ميدم 40 سال زندگي كنم و كيف كنم تا اينكه 80 سال زندگي كنم با زجر !كه تا هب مرز 50 سالگي رسيدم بگن اينو بخور و اونو نخور و ال كن و بل كن !
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: ژانویه 21, 2008
چقدر جالب میشه آدم هویت اش را عوض کنه و بره یک گوشه دنیا بدون دغدغه …چاره اش یک جراحی پلاستیک که قیافه ات عوض بشه !بری توی یک جزیره توی یک مغازه , یک کار آروم !یا توی پاریس توی یک کافه باشی !یا توی شهری توی آروم ترین جای اروپا !یا یک مزرعه [...]
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: ژانویه 2, 2008
من در جزیره ای هستم که به آتشفشان خیلی نزدیکه , جزیره که همیشه آرامش را داره ولی این جزیره یک بدی داره , این جزیره نزدیک یک آتشفشانه , هر لحظه دلت می لرزه که نکنه فوران کنه و زندگی را خاکستر کنه ! منتظرم تا این آتشقشان واسه همیشه خاموش بشه …
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: دسامبر 30, 2007
من صبح از خواب پاشدمدست و صورتم را شستمصبحانه خوردمرفتم سر خیابون , پیاده یا با اتوبوس رفتم محل کارمکارم را انجام دادم و برنامه نوشتم و …سایتها و سرور ها را چک کردمظهر کارت زدم و اومدم خونهناهار خوردم و خوابیدمعصر رفتم بیرون یک کمی پیاده روی کردمبرگشتم خونه و فیلم دیدمایمیلم را چک [...]
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: دسامبر 12, 2007
همه ی سرنوشت زندگی منو یک آگهی ساده روزنامه عوض کرد , یک آگهی اردیبهشت 81 توی نیازمندی های روزنامه ایران !
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: دسامبر 12, 2007
روزهایی که گذشت و روزهایی که داره میگذره , شاید تا چند وقت دیگه , خیلی داره به سختی می گذره , اتفاقات سختی واسم افتاد , خیلی سخت , اما تجربه های خوبی هستند و بودند , یکی از چیزایی که تجربه داره اینه که اول امتحان میگیره و بعد درس میده , بگذریم [...]
نوشتهشده به وسیلهٔ: Parham در: دسامبر 8, 2007
نه خدانه خدااین قرارمون نبود (خدا آخه چرا ؟ این قرارمون نبود من رنگِ شب بشم تو سر سپرده شی من جون به لب بشم…..