پرهام

بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات

جوجه های رنگی و دمپایی های بابابزرگ من !

نوشته‌شده به وسیلهٔ: Parham در: فوریه 22, 2008

بچه بودم تابستونا همش می رفتم خونه بابابزرگ خدا بیامرزم .یک روز توی حیاط داشتم بازی می کردم دیدم یکی داره داد میزنه جوجه های رنگی , دمپایی کهنه و اینا بیار جوجه ببر !من هم دمپایی های بابابزرگ که نو بود را برداشتم و دادم به یارو و 2 تا جوجه آبی و سبز [...]

من و انتقال تجربيات سربازي !

نوشته‌شده به وسیلهٔ: Parham در: مارس 2, 2007

امين داشت 2 ماه پيش مي رفت سربازي ، قبل از رفتنش تجربيات ارزشمندم را كه توي دوران جنگ به دست آورده بودم انتقال ميدادم , ميگفتم فلان كار را انجام بده ، اينا را ببر و خلاصه تموم چيزايي كه مي دونستم را بهش گفتم ، بهش گفتم امين اونجا كه ميري توي ميدان [...]



  • هیچکدام
  • آرش تبریزی: دوست عزیز منم آماده همکاری با شما هستم. حتی خیلی خوشحال میشم که با هم در ارتباط باشی
  • سجاد ابراهیمی: کار سختی رو در پیش داری دوست عزیزموفق باشی:)
  • sheida: مبارک باشهبه شادی خیرش را ببینی
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.